چند نکته در مورد چهارشنبه سوال از رئیس جمهور

روز یکشنبه 28 اسفند، در حال مطالعه مطلبی بودم که چند روز پیش برایم فرستاده شده بود. مصاحبه خبرگزاری رجا با خانواده شهید احمدی روشن. در بین مصاحبه که بسیار خواندنی است، دو مطلب به نظرم جالب آمد که می توان چند جمله ای درباره اش نوشت.

مطلب اول را از زبان مادر شهید احمدی روشن نقل می کنم: "... روزهایی که بیکار و تعطیل بود، با حاجی می‌رفت، از پنچرگیری ماشین، تمیز کردن و درست کردن ماشین کمک می‌کرد و بیشتر از یک مکانیک خبره در این کار وارد شده بود. مصطفی می‌گفت سر میز مذاکره که می‌نشینم، آستین‌هایم را بالا می‌زنم که یعنی لای پر قو بزرگ نشده‌ام، پوست و استخوان من از پول زحمت کشیده‌ است و پای رکاب مینی‌بوس بزرگ شده‌ام و خدمت همه‌تان می‌رسم."

اما مطلب دوم را نیز از مادر شهید نقل می کنم: "...در انتخابات سال 84 مصطفی حس کرده بود آقای دکتر احمدی‌نژاد در خط ولایت است و با همان درآمد اندکی که داشت برای ایشان تبلیغات می‌کرد. او تازه به سایت نطنز رفته بود و هزینه رهن منزل و شروع یک زندگی تازه به عهده‌اش بود و برای تبلیغات تمکن مالی زیادی نداشت. وقت هم نداشت، با این همه یادم هست که با موافقت خانمش، سکه‌های سر عقد را فروخته و چند پوستر و سی.دی تهیه کرده بود و برای دکتر تبلیغات می‌کرد."

چند جمله هم از طرف من:

در روز چهارشنبه 24 اسفند، زمانی که رئیس جمهور برای پاسخ گویی به پشت تریبون مجلس رفت و جواب هایی به سوالات طراحی شده از جانب خودش را داد نه از جانب نمایندگان، مانند ایران به جای مکتب ایرانی، کم گذاشتن در امور اجرایی به جای یازده روز خانه نشینی و عدم تبعیت از رهبری، کاش رئیس جمهور می دانست کسانی که برای رسیدن احمدی نژاد به ریاست قوه مجریه، از پول توی جیب و مهریه خود مایه گذاشتند، نه از بالا نشینان و کاخ نشینان پایتخت بودند که حتی آب میوه سگشان را تلفنی سفارش می دهند و نه آقازاده های فراری. بلکه آنها به تعبیر حضرت امام، پابرهنگان و مستضعفینی بودند که وی را در خط امام و رهبری می دیدند. افرادی بودند مثل احمدی روشن که پوست و استخوانشان از پول زحمت کشیده بوده است نه اینکه برای افزایش وزن خود روزی چند بار پول بیت المال را مصرف کنند. چرا در مقابل سوالی که از شما شد، اینگونه پاسخ دادید که "بنده نمی توانم اظهار نظر بکنم؟" ما از شما می پرسیم آیا هر کس می تواند در مورد مسائلی که تخصصش را ندارد اظهار نظر کند؟ مثلا در مورد حجاب و پوشش اسلامی.

ای کاش احمدی نژاد می دانست برای رئیس جمهور شدن او مردم هزینه دادند و باید مطالبات آنها را پیگیری می کرد نه مطالبات ... را! مگر مجلس جای شوخی است که مدام تکرار کنید: "می خواهیم شوخی و صفا کنیم" یا "عیده دیگه یه چیزی بگیم مردم هم شاد باشن!" آقای رئیس جمهور! شهید احمدی روشن در سال 84 از شما حمایت کرد چون شما را در خط ولایت می دید. آقا رئیس جمهور! بدانید خط ولایت تغییر نکرده، ولی ... ولی دشمنان قسم خورده من و شما دارند برای افرادی که در داخل کشور، با هر بار سخنرانی، موجی از تفرقه و تشنج ایجاد می کنند کف می زنند.

سخن دیگرم با نمایندگانی است که در روز چهارشنبه 24 اسفندماه 90 به جای سوال از رئیس جمهور به عقده گشایی و پرداختن به کینه های دیرینه با وی پرداختند. این به کنار، چرا افرادی که خود را نماینده مردم در مجلس می دانند در مورد عملکرد رئیس جمهور و بعضی نمایندگان، قضاوتی نداشتند. نکند می ترسند که دور دوم رای نیاورند؟! بعضی هم که موضع گرفتند به دفاع بی چون و چرا از احمدی نژاد پرداختند. آقایان این بود نقد منصفانه ای که مقام معظم رهبری روی آن تاکید داشتند؟

بنابراین دلخوری ما هم از ناحیه رئیس جمهور است و هم نمایندگان مجلس!

ولی باید به نظام اسلامی آفرین گفت بابت ظرفیتی که از اسلام کسب کرده است و توانسته مردم سالاری دینی را به رخ جهانیان بکشد به گونه ای که آنقدر پتانسیل دارد که عملکرد رئیس جمهور نظام را مورد بررسی و سوال قرار دهد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب در خبرنامه دانشجویان ایران قابل رویت است.

پسری در سطل آشغال مک دونالد

خواندن زندگی نامه و آثار نویسندگان بزرگ جهان در زمینه های رمان، داستان و فیلمنامه و همچنین شعر باعث درس گرفتن از آنها و پی بردن به مفاهیمی است که این افراد عمر خود را برای انتقال آن صرف کرده اند. مفاهیمی که در اغلب این آثار به چشم می خورد، به مشترکات انسان ها پرداخته و این باعث فاخر شدن و مورد توجه قرار گرفتن آنها در سطح جهانی شده است.

کتاب "پسری در سطل آشغال مک دونالد" از جمله این آثار است که شامل 10 داستان از 9 نویسنده خارجی است. این نویسندگان عبارتند از: آناماریا ماتوته، جی.پی.دانلیوی، الکسی هیلی، آنتوان چخوف، دی.اچ.لارنس، گونتر وایزن بودن، ویل اف.جنکینز، ریچارد رایت و رابرت کارتر.

یکی از ویژگی های این کتاب گزینش داستانی از نویسندگان بالا است که موجب می شود خواننده بهتر با قلم نویسنده آشنا شود و هم چنین برای شناخت بیشتر نویسنده داستان، زندگی نامه وی به همراه دیگر آثار او قبل از داستان آورده شده است.

در بین داستان هایی که از نویسندگان در این کتاب گردآوری شده، داستان "شرط" از آنتوان چخوف نمایشنامه و داستان نویس مشهور روسی، به نظر نگارنده بسیار تاثیرگذار بوده است. چخوف که خالق سبکی تازه در شیوه نویسندگی بوده است، دارای آثاری فاخر است که این آثار مورد ستایش نویسندگانی چون تولستوی و ماکسیم گورکی قرار گرفته است.

ماکسیم گورکی درباره داستان های او چنین می گوید:

"انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یک روز غم انگیز پاییز احساس می کند. در آثار او صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشق، حماقت و طمعشان هستند. بردگان ترسوئی اند که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. آنگاه چخوف با تبسمی محزون، با صدایی صمیمی به ٱنها می گوید: دوستان من! بد زندگی می کنید. اینگونه زیستن شرم آور است."

در داستان "شرط" که به عنوان نمونه معرفی می کنیم، چخوف فضایی را ترسیم می کند که در آن، فردی که بانکدار است با خود اتفاق پانزده سال قبل را مرور می کند که در یک مهمانی حضور داشته و در آن پیرامون مسائل مختلفی از جمله اعدام صحبت می شده است. مهمانانی که به آن مجلس دعوت شده بودند بیشتر ادیب و روزنامه نگار بودند. بیشتر این افراد با مجازات اعدام مخالف بودند. به نظر آنها اعدام منسوخ و غیر اخلاقی بوده است. بعضی از آنها اعتقاد داشتند که در تمام دنیا جبس ابد باید جایگزین اعدام شود.

چخوف این داستان را اینگونه ادامه می دهد که وقتی بحث بالا می گیرد و هریک از افراد حاضر در جلسه نظرش را در مورد حبس ابد و اعدام می دهد، نوبت به وکیل بیست و پنج ساله می رسد. او می گوید: "اعدام و حبس ابد هر دو به یک اندازه غیر اخلاقی است. اما اگر قرار بود من یکی از اینها را انتخاب کنم، یقینا دومی را انتخاب می کردم. چون زندگی کردن در هر شرایطی بهتر از مردن است." فرد بانکدار در اینجا وارد بحث می شود و خطاب به وکیل جوان می گوید: "این دروغ است. من دو میلیون شرط می بندم که تو نمی توانی حتی پنج سال را در زندان بگذرانی." وکیل هم در پاسخ می گوید: "اگر حرفتان جدی است، من هم شرط می بندم که نه تنها پنج سال بلکه پانزده سال در زندان بمانم." و شرط بین آن دو نفر بسته می شود.

بانکدار آنچه که بعد از آن مهمانی عصر اتفاق افتاد به خاطر آورد. تصمیم گرفته شد که وکیل تحت سخت ترین شرایط در ساختمان باغ خانه بانکدار زندانی شود. قرار شد طی این دوره حق بیرون رفتن از آنجا، دیدن هیچ موجود زنده، یا شنیدن صدای انسان و دریافت نامه و روزنامه از وی سلب شود. اجازه داشت آلات موسیقی داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بکشد. طبق قرار داد، تنها ارتباط او با دنیای خارج البته فقط در سکوت، پنجره کوچکی بود که به این منظور ساخته شده بود.

نویسنده داستان "شرط" در چند جمله حالات وکیل را در سالهای مختلف شرح می دهد که برای کوتاه کردن این نوشته از ذکر آنها خودداری می کنیم و به خواننده کتاب وامی گذاریم و تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که هر سالی که می گذرد تحول و انقلابی در درون وکیل رخ می دهد که خواندنی است.

 مرد بانکدار در ساعات پایانی زندانی وکیل یعنی پس از گذشت پانزده سال، قرار است برود و بعد از آزاد کردن وکیل دو میلیون را به او بپردازد اما در شبی که قرار است فردا وکیل را آزاد کند تصمیم می گیرد او را به قتل برساند چرا که باید دو میلیون ناقابل تقدیم وی کند. ماجرا جذاب تر می شود. آن هم زمانی که مرد بانکدار وارد اتاقی می شود و وکیل را بی حرکت، نشسته پشت میز مشاهده می کند. وکیلی که دارای موها و ریش های بلند و نامرتب است و بدن او مانند نی نازک و قلمی شده.

وقتی چشم بانکدار به وکیل می افتد، با خود می گوید: مرد بدبخت! او خواب است و شاید میلیون ها پوند را در خواب می بیند. من باید لحظه ای بالش را روی صورتش بگذارم... در همین حین کاغذی را روی میز مشاهده می کند. محتوای نامه این است:

"فردا دوازده نیمه شب من آزادی ام را بدست می آورم ...اما لازم می دانم قبل از آن چند کلمه ای با شما صحبت کنم...پانزده سال با پشتکار تمام زندگی زمینی را بررسی کردم. حقیقت دارد. من، دنیا و مردم را ندیدم، اما در کتاب های شما، من شراب خوشبو نوشیده ام. آواز خواندم و عشق ورزیده ام...و من تمام نعمت های زمین و خرد را تحقیر می کنم و برای اینکه به درستی تحقیر خود را نسبت به آنچه که شما با آن زندگی می کنید، نشان دهم، من از دو میلیونی که با آن زمانی خواب بهشت را می دیدم و اکنون از آن بیزارم، چشم پوشانی می کنم. برای اینکه خود را از حق داشتن آن محروم سازم، پنج دقیقه قبل از وقتی که شرط تعیین کرده است از اینجا بیرون می روم و به این ترتیب موافقت نامه را نقض می کنم."کتاب پسری در سطل آشغال مک دونالد توسط انتشارات نیستان به قیمت 2300 تومان منتشر و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است.    

یک جلد قرآن کریم و یک کلت کمری! مهریه عروس خانم

صفیه می دانست مهدی برایش نمی ماند. این را از همان روز اول که او را دید و حرف زدند، فهمید و در زندگی باور کرد؛ همان چهار سال. اما چرا باز وقتی خبرش را شنید جا خورد؟ خودش هم نمی داند.
کتاب "نیمه پنهان ماه 6" روایتی است کوتاه اما خواندنی از زبان "صفیه مدرس" همسر شهید مهدی باکری که توسط مریم برادران تنظیم شده است.
ابتدای این کتاب همسر شهید از نحوه آشنا شدن خود با شهید باکری می گوید. از اینکه مهدی را از قبل نمی شناخت ولی برادرش حمید باکری و خواهر بزرگشان را می شناخت چون حمید مربی آموزش اسلحه وی بود. خانم مدرس از فعالیت های خود در سالهای 56 می گوید. زمانی که در کلاس های مختلفی چون آموزش اسلحه و امدادگری شرکت کرد و بعد راهی جهاد سازندگی شد. وظیفه جهاد در آن زمان حل کردن مشکلات مردم روستاها و پایین شهرنشین ها بود.
خانواده باکری در شهرک کارخانه قند زندگی می کردند. مهدی باکری مهندس مکانیک دانشگاه تبریز و در آن موقع شهردار ارومیه نیز بود ولی زمانی که به خواستگاری خانم مدرس آمد از شغل خود استعفا داد و وارد سپاه شد.
همسر شهید باکری در این مورد می نویسد: "قبل از مهدی هر خواستگاری می آمد، استخاره می کردم و جواب می آمد: «صبر کنید! زوج مطهری نصیبتان خواهد شد.» مهدی همان زوج بود. آنقدر مطمئن بودم که حتی استخاره نکردم."
وی به رابطه عاطفی عمیقی که بین خود و شهید باکری بود اشاره می کند می گوید: "مهدی می گفت: ما یک روحیم در دو بدن. اصلا ازدواج یعنی همین. من و تو حالا شدیم یک؛ یه یک قوی."
خانم مدرس در مورد خرید عروسی و همچنین مهریه خود می گوید: "خريد عروسيمان فقط يك حلقه بود كه آن هم به اصرار خود آقا مهدي خريدم. به همین خاطر اصلا سفره عقد هم پهن نکردیم. وقتی مهدی از من درباره مهریه پرسید من چیزی نگفتم. مهدی گفت: "یک جلد قرآن کریم و یک کلت کمری!"
صفیه یادش آمد که تا به حال به هیچ کس نگفته بود که دوست دارد مهریه اش چه باشد اما مهدی از کجا می دانست خدا می داند.  
خانم مدرس در این کتاب به اتفاقات جالبي که در اوایل زندگی مشترکشان مي افتد نيز اشاره اي مي كند. در صفحه 18 این کتاب می خوانیم: "به خودم دلداری می دادم غذا پختن که کاری ندارد. یاد می گیرم. اولین شبی که می خواستم خودم غذا بپزم، برایمان میهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید: "می تونی شام درست کنی نگهشون داریم؟" گفتم: "آره درست کرده ام." برنج را کشیدم. رویم نمی شد بیاورم سر سفره. برنج خارجی را کته کرده بودم. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت: "بیا تو. کاریت نباشه." دیس را گذاشت وسط سفره و گفت: "آش پزی خانم ما حرف نداره. اگه می بینید پلو خوب در نیومده چون برنجش خوب نبوده." میهمان ها که رفتند گفت: "اینطور که معلومه، یه مدت باید غذا درست کنم تا یادبگیری!"
وی در جای دیگر می گوید: "حتی نمی گفت چه غذایی دوست دارد. جایی مهمان بودیم. در آنجا فهمیدم فسنجان دوست دارد. کم غذا بود. اگر شبی خوب می خورد یا توی رودربایستی مجبور می شد زیاد بخورد فرداش روزه می گرفت."
شهید مهدی باکری مانند دیگر شهدا نسبت به بیت المال بسیار حساس بودند. همسر ایشان تعریف می کند که شبی مهدی گفت امشب تعدادی از رزمندگان مهمان ما هستند. به او سپردم که نان بخرد ولی او فراموش کرد. آن شب وقتی به خانه رسید که نانوایی بسته بود. به بچه های لشگر زنگ زد تا تعدادی نان برای او بیاورند. وقتی آورد دستم را جلو بردم که یک تکه از نان بکنم. گفت: "تو نباید از این نان بخوری. چون این نون مال رزمنده ها است." گفتم :"من هم زن رزمنده هام!" گفت: "نه فقط رزمنده ها." شب را من با خرده نان هایی که داشتیم سر کردم.
من عصبانيت مهدي را كمتر مي‌ديدم مثلاً  وقتی نماز صبحش قضا مي‌شد از دست خودش عصباني مي‌شد، تنها دفعه‌اي كه سرم داد زد به خاطر خودكاري بود كه با آن ليست خريد را مي‌نوشتم : "داد زد كه خودكار را بگذار سر جايش، چون مال بيت‌المال است."
همسر شهید به جمله ای که مادر بزرگ شهیدان مهدی و حمید باکری درباره آنها می گفت اشاره داشتند: "مادربزرگشان می گفت: "این دوتا برادر، شورش را در آوردند. برید ببینید بعضی از همین پاسدارها به کجاها رسیده اند چه دم و دستگاهی به هم زدند." و شاهد مثال می آورد. مهدی شانه های مادربزرگ را بغل می گرفت و تکان می داد و می گفت: "مادربزرگ! ضند انگلاب شده ای ها!" و می خنداندش."
وی در اواخر کتاب اینگونه روایت می کند: "در اسلام‌آباد غرب چهار خانواده بود كه همگي باهم بوديم با يك نوع دل‌نگراني و منتظر ... منتظر اينكه اين بار نوبت كداميك از ماست؛ اسفند آن سال نوبت فاطمه رسيد ... حميد شهيد شد. تا مهدي زنگ زد بغضم تركيد، گفتم توهم شهيد مي‌شوي بيا تا قبلش تو را ببينم، تازه يادم افتاد كه تسليت بگويم كه بغض او هم تركيد تا به حال نديده بودم اين طور گريه كند."
گفتنی است شهید مهدی باکری در تاریخ 25 اسفندماه سال63 به شهادت رسید ولي جسد مطهر او هيچگاه يافت نشد.
کتاب نیمه پنهان ماه 6 مهدی باکری به روایت همسر شهید در 53 صفحه توسط انتشارات روایت فتح به قیمت 900 تومان تقدیم عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت شده است. 

نوشت: علی مطهری

گفت: "به این رای می دم. فرزند شهید مطهریه."

-بنویس....علی(...یه ....یه...)مو ...طه ....ه ...ری

-کدشم بنویسم؟

-نه.

و آن دو مشغول نوشتن بودند در کنار جا قرآنی...!

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1: این بخشی از گفت و گوی های بین دو مرد در کنار صندوق رایی بود که رفتم رای بدم. دلم به حالشان سوخت چرا که باید پی نوشت 2 را بخوانید.

پی نوشت 2: ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعواه...

پی نوشت آخر: توصیه می کنم نامه نگاری های بین علی مطهری و پناهیان بخونید. عجب یکه تازی می کند علی مطهری در باب زیر سوال بردن مفهوم ولایت فقیه!(لینک دانلود نامه نگاری ها)

آقا کمی دیرتر بیا

"بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم می گفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم می گفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست...سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم...به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت می کردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند."

متن بالا بخشی از فصل سوم کتاب "کمی دیرتر" اثر سید مهدی شجاعی است که در قالب رمان و در 267 صفحه به تحریر در آمده است. "کمی دیرتر" عنوان کتابی است که جامعه امروزی و تمامی مدعیان انتظار حضرت ولی عصر (عج) را توصیف می کند و آنها را در مرحله ی عمل مقابل تمام شعارهایشان قرار می دهد؛ افرادی از همه ی اقشار و اصناف جامعه. 

به نظر می رسد شجاعی با آوردن آیه  20 سوره یس در ابتدای کتاب -که ترجمه آن در ادامه می آید-، قصد داشته به خوانندگان اینگونه بفهماند که کتاب من مانند همان مردی است که شما را به پیروی از رسولان الهی دعوت می کند. ترجمه آیه 20 سوره یس: "و از دور دست ترین نقطه شهر مردی شتابان آمد و گفت: آی ملت! از رسولان پیروی کنید."

نویسنده کتاب "کمی دیرتر" در مقدمه ای با عنوان "بلا تشبیه مقدمه" رمانش را به فردی مانند می کند که قصد رفتن دارد و حتی لحظه ای برای اندازه زدن لباس خود و شنیدن پند و اندرز نمی ایستد و به قول شجاعی، "ناغافل خودش را به در خانه رسانده و یک پایش را هم از در بیرون گذاشته و یک دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرده" و شجاعی مانند مادری نگران او است. برای همین است که می گوید: "حالا اگر شما روزی از سر اتفاق با او مواجه شدید، عریانی اش را به دیده اغماض بنگرید و اگر بر دلتان نشست، حتی الامکان یک چهار قل و اگر نشد، یک قل هو الله بخوانید و بعد به طرفش فوت کنید..."

اين اثر كه از چهار فصل زمستان، پاييز، تابستان و بهار تشكيل شده، نگاهي است متفاوت و نقادانه به فضاي انتظار جامعه امروز. رمان با يك اتفاق شگفت و غريب آغاز مي‌شود، جشن نيمه‌شعبان و مجلسي پرشور و بسياري كه فرياد «آقا بيا» سرداده‌اند...

در فصل اول یعنی زمستان، شجاعی از آن شب یعنی شب ولادت امام زمان علیه السلام می نویسد. شبی که در آن نه برای پیدا کردن سوژه که بر اساس اعتقادات خود در آن جلسه شرکت کرده است. داستان از آنجایی آغاز می شود که در آن مجلس زمانی که همه جمعیت یک صدا می گفتند: «آقا بیا، آقا بیا» جوانی به نام اسد، صدا می زد که «آقا نیا، آقا نیا» و داستان به گونه ای جذاب می شود که هر فردی که داخل مجلس است عکس العملی در قبال این حرکت از خود نشان می دهد. از مداح جلسه یعنی حاج اصغر که جوان را نفوذی هیئت حاج اکبر می داند و اینگونه وانمود می کند که او با فرستادن این جوان قصد داشته مجلسش را بر به هم بزند بگیرید تا فردی به نام آقای نورانی که دو دوره نماینده مجلس بوده و الان معاون وزیر است و این حرکت را برنامه ای طراحی شده از طرف جناح رقیبش می داند.

چندین نفر در این بین بر اساس شخصیت و سطح درک خود، با جوان در حال صحبت کردن هستند و در مقام نصیحت او را توبیخ می کنند و همه این اتفاقات در شرایطی رخ می دهد جوان سرش را پایین گرفته و فقط گوش می دهد. اینجا است که شجاعی کاغذی را برای قرار ملاقات گذاشتن با جوان در جیب او می گذارد تا علت این کار و همچنین علت اینکه چرا پاسخ افراد در جلسه را نداده جویا شود.

در فصل دوم که پاییز نام دارد اسد به راوی داستان کمک می کند تا به قصه افراد درون مجلس پی ببرد و از باطن آنهایی که ادعای پیروی از امام زمان را دارند، مطلع شود. اسد اینگونه هر کدام را امتحان می کند که وقتی با آنها مواجه می شود از آنها می خواهد که با او همراه شده و همان لحظه برای یاری حضرت ولی عصر اقدام کند اما هرکس به خاطر اینکه عدم آمادگی و آوردن یک بهانه از این عمل سرباز می زند و به نظر می رسد که نام این فصل به این دلیل پاییز نام گرفته که افراد ریزش می کنند و آنهایی که خالص هستند می مانند.

شجاعی این افراد را به گونه ای انتخاب کرده که در واقع ما می توانیم خود را با توجه به اینکه شخصیتمان نزدیک به کدام یک از این افراد است با آن مقایسه کنیم. از مداح و روحانی و نماینده مجلس و کاسب و بازاری بگیر تا یک دانشجو و یا استاد دانشگاه یا یک فرد نگهبان که افغانی است و یا فردی که در زمینه مهدویت کار کرده و یا حتی یک فلسطینی که بهانه او نیز مانند دیگر افراد خواندنی و متنبه کننده است و جالب اینجا است که هر کدام می گویند آماده ایم در رکاب حضرت باشیم ولی الان نه، کمی دیرتر.

تابستان عنوان فصل سوم کتاب "کمی دیرتر" است که در این فصل شجاعی از نگاه اسد به بررسی نامه عمل خود می پردازد و در آن دنبال کار خالصی می گردد که این بهانه او را برای هم رکابی حضرت انتخاب کند. یکی یکی اعمالی که به زعمش خالص بوده را می شمارد و از طرف دیگر توسط اسد رد می شود. تا اینکه به رمان "کمی دیرتر" می رسد. شجاعی در این باره خطاب به اسد می نویسد:

"بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم می گفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم می گفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست...سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم...به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت می کردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند." 

و دست آخر اینگونه نتیجه می گیرد:

"...یک کلام از حضرت مولا به یاد یکی از دو جبهه دل آمد. فصل الخطاب شد و به داد دعوا رسید. همون کلام که فرموده بود: تلخی حق، تو را از بیانش باز ندارد. حقیقت را بگو اگر چه تلخ باشد. و من –درست یا غلط- چون نوشتن آن رمان را بیان واقعیت و حقیقت می دونستم دل دادم و از جون مایه گذاشتم."

در فصل آخر یعنی بهار سید مهدی شجاعی نمونه هایی از منتظران واقعی را از زبان اسد معرفی می کند و در مورد آنها به نقل حکایاتی می پردازد. شاید جالب باشد که خواننده این حکایات را شنیده باشد ولی قلم روان شجاعی به تو اجازه بستن کتاب و ادامه ندادن مطلب را نمی دهد. حکایاتی از علامه مجلسی، علامه حلی و کربلایی محمد قفل ساز.

کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی با قیمت 7500 تومان توسط انتشارات نیستان وارد بازار نشر شده است.