اربعين89/پياده از نجف تا كربلا/يادش بخير

زیرچشمی به کتابی که در دستم بود نگاه می کرد. فهمیدم می خواهد چیزی بگوید
ولی دو دل بود. تا اینکه
پرسید: "عذر میخوام شما که یه آدم فرهنگی هستی،
این کتابا چقدر تاثیر داره؟" گذاشتم حرفش را ادامه دهد. "راستشو بخوای من
چوب رک بودنم رو خورده ام...چرا یک دختر بعد از این همه بازی کردن با
احساسات من میگه نمیتونه رابطشو با من ادامه بده. من باید چیکار کنم؟ بابام
سعی کرده نون حلال بیاره خونه ولی نمیدونم چرا این بلا سرم اومده؟ چرا این
دخترا اینطورین؟ چرا...؟" خلاصه وقتی موضوع رو فهمیدم شروع کردم به عنوان
یه برادر کوچیکتر باهاش حرف زدن. اما به ایستگاه رسیده بودم و باید پیاده
می شدم. اتوبوس حرکت کرد و من با نگاهم آن را دنبال می کردم که چقدر مثل
این داداش گلمون باید اسیر لذت های زودگذر بشن.
پ.نوشت: کتابی که مطالعه می کردم، راهنمای همسران جوان نوشته محمدعلی سادات
بود. کتاب با وجود حجم کم بسیار مفید و کاربردیه.
همین که نماز تمام شد، سر سفره افطار نشستیم. سفره در نهایت سادگی، همه را مجذوب خودش کرده بود. شاید زمانی مشغول خواندن این حاشیه باشین که هنوز اذان مغرب گفته نشده و روزه باشین. برای همین از بیان جزئیات سفره و محتویات آن خودداری می کنم. به هر حال بعد از گذشت چند دقیقه و مشغول شدن ما؛ صدای صلوات بود که توجه همه را به انتهای حسینیه جلب کرد. حضرت آقا بودند که بعد از اتمام فریضه مغرب و عشا در بین دانشجویان قرار گرفتند و روزه خود را باز نمودند. من که در حال گذاشتن پنیر روی نان بودم به دور و اطراف نگاه کردم دیدم چندین نفر برای دیدن آقا ایستاده و نظاره گر افطار کردن ایشانند. من هم برای بهتر دیدن ایشان چای به دست ایستادم و با دیگران همراه شدم. در همین بین، چندین نفر را دیدم که با خواهش و تمنا برای از نزدیک دیدن ایشان از محافظین خواهش و تمنا کردند ولی با مخالفت محافظین روبرو شدند.
من مجبور شدم به صورت بسیار حرفه ای و به صورت فتح سفره به سفره(!) به سفره آقا نزدیک شدم و در نهایت به فاصله ای کمتر از سه متری آقا رسیدم. و معتقدم اگر غیر از اینجایی که نشسته ام جای دیگری بودم آن اتفاقاتی که با دو چشمم دیدم نمی دیدم. برای نمونه مواردی را عرض می کنم:
یکی از آنها حضور یک جوان و درد و دل کردن او با آقا بود که
ایشان ضمن گوش دادن به حرف های او به اطراف هم توجه داشت. یکی دیگر بوسیدن یک کودک
خردسال تقریبا یکی دو ساله بود که نمی دانم دانشجوی کدام دانشگاه بود! ولی بعد از
بوسیدن روی او توسط آقا افرادی که شاهد این صحنه بودند صلوات فرستادند. یکی دیگر
هم زمانی بود که فردی از دور دست ها خواست با آقا ملاقات کنند که همه محافظین
اطراف وی مانع شدند و این بار هم آقا بود که دستور فرمود جوان جلو بیاید. و از
دیگر اتفاقات مصافحه رحیم پور و پسرش با آقا بود که در اینجا هم آقا دستی بر سر
پسر رحیم پور کشید. به نظرم پسرش ده دوازده ساله بود.
داستان تبرک کردن چپیه هم که موضوع همیشگی دانشجویان است که آقا با اینکه در حال افطار کردن بودند از متبرک کردن آن دریغ نکردند.
اما به نظرم از 5 ساعت دیداری که با ایشان داشتیم شیرین ترین لحظه برای من زمانی اتفاق افتاد که آقا برای رفتن آماده شدند. این زمانی بود که دانشجویان مختلف در شعاع دو سه چهارمتری دور آقا حلقه زدند و محیط درونی این دایره را محافظین تشکیل داده بودند. شیرینی این صحنه زمانی بود که در یک لحظه فرد کناری من آقا را صدا زد و ایشان متوجه سمت ما شد و من به همراه فرد صدا کننده بی اختیار دستمان را برایشان تکان دادیم و حضرت آقا دستشان را برای ما تکان دادند.
و من هنوز حسرت آن لحظه را می خورم که آیا باز تکرار می شود؟!
در آخر شعری که آقای ترابی به عنوان نماینده گروه جهادی در محضر رهبری قرائت کرد را به عنوان حسن ختام می آورم:
این کهکشان کشالهای از رد پای ماست
فردا که میرویم و جهان در قفای ماست
ما ادعای رفتن این گونه کردهایم
صحرای پشت سرسند ادعای ماست
بیم از هراسناکی جنگل مبادمان
جنگل غذای آتش وآتش غذای ماست
دستی به من بده که ببینی به برکتش
فردا چراغ معجزه در دستهای ماست
بامن صدابزن همه اصحاب خواب را
تنها صدای زنده نشستن، صدای ماست
امروزمان مبین که به جادوی آسمان
چیزی که اعتبار ندارد صدای ماست
فردااگرچنان که خدا گفته,برشویم
ما کدخداوهر چه زمین روستای ماست
برای چندمین بار بود که موبایلم زنگ می خورد و من منتظر زمان دقیق اکران فیلم "قلاده های طلا" بودم. تلفن را برداشته و پاسخ دادم. یکی از دوستان بود و زمان را اعلام کرد: "4:30 سینما فلسطین باش." به ساعت نگاه کردم. کمتر از یک ساعت...

دلش آسمانی شده
چون در قاب چشمانش ماه را جا داده
اما
اما دستانش را بلند کرده به طرف ماه
ولی چرا چشمانش را بسته است
می خواهد گوهر های چشمانش وجودش را بهاری کند
دستانش چون شاخه ای برای یاری ماه بلند شده
روی برگ این شاخه نوشته:
"عشقی خامنه ای"

شاید برایتان اتفاق افتاده باشه که یک ذکری را شنیده باشی و مدام آن را تکرار کنی با اینکه معنایش را ندانی یا اصلا اشتباه بخوانی اش.ما جرا از این قرار است که بین وبلاگ ها چرخی می زدم که به وبلاگ بسیار پر بار "من و زهرای خوبم" رسیدم. بعد از خواندن چند پست از نویسنده به عبارت " اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشة الصدر و وسوسة الشیطان" رسیدم. عبارتی که بارها از مناجات خوانها به خصوص حاج مهدی سماداتی شنیده ام. بلافاصله در گوگل سرچ کردم که به مطلب زیر دست یافتم:
در ملاقاتی که آیت الله مرعشی با امام زمان علیه السلام داشتند حضرت سفارشات زیادی را به ایشان می کنند که نمونه ای از آنها در زیر آورده شده:
1)بعد از نمازهای پنجگانه این دعا رابخوان: «اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشة الصدر و وسوسة الشیطان برحمتک یا ارحم الراحمین ».
2) و دیگر تاکید بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع درنمازهای یومیه خصوصا رکعت آخر:
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ تَرَّحَّم عَلی عَجزِنا وَ اَغِثنا بِحَقِّهِم».
3) تاکید بر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن، برای شیعیانی که وارثی ندارند یا دارند و لکن یاد از آنها نمی کنند.
پ.نوشته ام: با جمعی از رفقا آمدیم پابوس حضرت ابالحسن. اول به خود و آخر به شما دوست عزیز توصیه دارم که در این ماه بر یک عمل کوچک مثلا با وضو بودن مداومت کنید و استارت کار را از همین شبای اول بزنید.
«زمانی که این داستان را می شنوید، ممکن است من در اتوبوس نباشم»
اینها جملات احسان« صابر ابر» است که در ابتدای فیلم در اتوبوسی نشسته است. احسان
که دغدغه نویسندگی دارد، با دوست و همکارش رضا «پارسا پیروزفر» در انباری با حقوق
کم، کار و در خانواده ای کارگری که مادر سرپرست آن است، زندگی می کند.
مادر «فاطمه معتمد آریا» به عنوان کارگر، در خطر از دست دادن شغل و نگران دختر معلول اش یلدا «نگار جواهریان» است. پدر خانواده نیز معتاد بوده و گویا خانواده را رها کرده است و اثری از او در فیلم دیده نمی شود. داستان با این رویداد آغاز می شود که رضا به عنوان دوست احسان با داشتن شخصیتی واقع گرا، پا به دنیای خیالی خانواده احسان می گذارد و در همین گیر و دار، یلدا صدای او را از داخل اتاق هنگام آواز خواندن شنیده و ضبط کرده و مدام به صدایش گوش می دهد و بدون آن که او را ببیند، به او علاقه مند می شود. مادر خانواده سعی دارد هر طوری شده وضعیت زندگی را تغییر دهد. اما غیر از وضعیت بد اقتصادی خانواده، با دو مشکل روبرو است. مشکل اول وجود دخترش که معلول است و شخصیتی خجالتی دارد و علاقه خاصی به جمع آوری مجسمه های شیشه ای دارد و مشکل دوم، احسان پسرش است که مدام بهانه گیری می کند و اوقات خود را با رفتن به سینما و تماشای فیلم می گذارند. و اینجاست که شخصیت مادر در کنار افراد دیگر خانواده معنا پیدا می کند. مادری که به خاطر فرزندانش از همه چیز، حتی واقعیت زندگی اطرافش گذشته و دچار امیدی پوچ شده است، معلول بودن دخترش را با امیدواری به آینده می آمیزد. وی در تلاش است که همه چیز را عادی نشان دهد و مدام حقیقت معلول بودن فرزند را نادیده می گیرد تا جایی که خطاب به دخترش می گوید: «تو مگه چته؟ فقط یک کم پاتو زمین می کشی». او نمی خواهد وضع موجود را بپذیرد و همراه با پسر و دخترش با فرار از واقعیت، می خواهد زندگی را به گونه ای دیگر جلوه دهد اما در زندگی شخصی و کاری اش دچار تناقض هاي زيادي می شود و سعی می کند تخيل را جايگزين واقعيت کند. او نمي خواهد با مشكل دخترش در واقعيت روبرو شود و اين موضوع در ناخودآگاه زندگي دخترو پسرش تاثير مي گذارد و همين امر زندگي هر سه را به مرحله بحران مي رساند.
از آن طرف نباید بازی خوب صابر ابر در نقش احسان را نادیده گرفت. احسانی که نمونه یک جوان مستعد است که توانایی خوبی در نویسندگی و کارهای هنری دارد ولی بخاطر شرایط ایجاد شده نمی تواند آنها را شکوفا کند. هم چنین نگار جواهریان در نقش یلدا، شخصیتی تاثیر گذار و مستقل از بازی اش در فیلم طلا و مس خلق می کند و پارسا پیروزفر در نقش رضا، در جایگاه یک برقرار کننده آرامش در زندگی، موفق عمل کرده است و به طور کلی، بازیگران با نقش هایشان تناسب دارند.
اما وجودی که در فیلم "اینجا بدون من" واقعا بدون او بود، خدا بود. چرا
احسان باید بعد از ناامید شدن از زندگی و تحمل فشارهای وارده، به جای پناه
بردن به خدایش رفتن به سینما را ترجیح دهد. چرا معتمدآریا وقتی به هر دری
می زند و آن را بسته می بیند، بستن در و پنجره و باز کردن شیر گاز و
خودکشی کردن را با احسان در میان می گذارد. جز این هم انتظاری نیست که به
جای مقابله با مشکلات به پاک کردن صورت مسئله روی می آورد و احسان در ازای
همراهی خانواده در سختی ها آسان ترین راه یعنی فرار را انتخاب می کند.
و نکته دیگری که نباید از آن غافل بود نقش خانواده در انتخاب همسر مناسب
برای فرزندان است که معتمد آریا در نقش مادر به صورت احساسی و به دور از هر
گونه شناخت و تحقیق این وظیفه را ایفا کرد حتی در جایی از فیلم می بینیم
که مادر از فرزندش احسان می خواهد که فردی را یک شب به صرف شام به خانه
دعوت کند و تنها ملاکی که مورد توجه مادر است معتاد نبودن داماد آینده شان
است. چرا که وضعیت نامناسب فعلی خود را ناشی از اعتیاد همسرش می داند.
ولی نباید از این گذشت که نماي پاياني به زيبايي احساسات بيننده را به بازي مي گيرد و در آن لحظه همه چيز ختم به خير مي شود و اما بعد يك نما و يك شوك كوچك در چهره بيننده و صابر ابر نقش مي بندد. غم و بهت نگاه صابر ابر كه به دور دستها خيره مانده است، همه شادي هاي آني بيننده را به غمي وصف ناپذير تبديل مي كند. تماشاگر در ناخودآگاهش خود را قانع خواهد كرد كه همه چيزي كه ديده است يك روياي شيرين بوده است كه با حقيقت زندگي فاصله ها دارد.
گفتنی است این متن در سایت خبرنامه دانشجویان ایران منتشر شده است.
قراره آخر اين ماه
تمام کارايي که تو اين يه ماهه انجام دادي ريز و درشتش
چه تو خلوت و غير خلوت
همه چيز و همه چيز
تو يه برنامه تلويزيوني ماهواره اي نشون بدن
يه دوربين مخفي از تمام کاراي يه ماهه؟
خب؟ نظرت چيه؟
اگه رنگ به رخسارت نمونده که هيچ
اما اگه خيالتم نباشه
يعني اينکه آدم با تقوايي هستي
....
قديما که تلوزيون نبود مي گفتند اگه کاراتو بزارن تو يه طبق و بگردونن
اما حالا ميگيم اگه کاراتو تو تلويزيون بزارن
يه جوري زندگي کردي؟ که اگه از کارات فيلم بگيرن خيالتم نباشه!
.
اگه قرار باشه امام زمان بياد وارد زندگيت بشه
اونقدر پاک زندگي کردي که آقا سر سفره غذات بشينه؟
.
يا يه چيز خيلي کوچيک
اونقدر خدا رو حاضر مي بيني
که اگه آقا بخواد گوشي موبايلتو بررسي کنه
با خيال راحت گوشيو بدي دست آقات؟
يادت که نرفته که آقا از تمامي کارات خبر داره؟
يادت هست که اگه خيلي چيزا تو زندگي نصيبت مي شه
که خودت از خودت توقع نداري
اينا همه از دعاي امام زمانته؟
يادت نرفته که آقا يار مي خواد
خار نمي خواد!!
تو رو خدا حواسمون باشه
هميشه ;همه جا
نزاريم خيلي چيزا برامون عادي بشه
مثل برخورد با نامحرم!!!
ما همون نسلي هستيم که هميشه
به نائب آقا ميگيم
ما اهل کوفه نيستيم
بياين ثابت کنيم که اهل کوفه نيستيم!.
بسم الله اگر رفيق مايي؟
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
..................
پ.نوشت:متن بالی از وبلاگ تننهاترین 109 خیلی به دلم نشست و تذکر خوبی بود برای دل بیمارم.
پیرایشگر: زن و بچه که داری؟!
من: (لبخند) نه...!
-: ای بابا! حاجی یه کاری بکن تا کچل نشدی...
-: ...
منبع:آفاق!


سالهای دور ، غم فراق، آمین گفتن بعد از دعای "اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی الدنیا" ، نذر کردن برای در آمدن اسم در قرعه کشی ، جور شدن هزینه سفر...
یادمه به من قول دادی که هربار بارم سنگین شد هربار دلم گرفت هربار روضه دختر ساله خوندن هربار اشکم جاری شد دلمو بهاری کنی.
دارم میام به دیدنت با همون بار سنگینه با یه کوله التماس دعا با یه دسته گل امید و آرزو.
می خوام وقتی برگشتم همه چی بشه مثه روز اولش مثه وقتی که از مادر متولد شدم. مثه خودت "بی نهایت"
اما هر کاری کنم بازم محتاج عنایت تو هستم.
.......................
پی نوشت:عازم قبله قلبها هستم.دعاتون رو بدرقه راهم کنید.
این جمله را که گفته ،سریع تا به بگویی دنبال سند می گردد.اما به او بگو
این را عاشقی گفته.عاشق بخاطر عشقش برای معشوق سروده.همو که با هر پلک زدنی
یحیی می کند و یمیت،همو که هجرش هست ان عذابی لشدید ،همو که نمی دانم بای
ذنب قتلت ،ای کسی که تمام "همو "های من به تو بر می گردد، به نگاهت مبتلایم
کن در چشمانم چند سالی است خشک سالی شده،هیچ بارانی نمی بارد وضعیت دلم به
مرز هشدار و اضطرار رسیده چند سالی است که به علت آلودگی دل،مدرسه عشق
بازی با تو را تعطیل کرده ام،دیگر نه سحری دارم نه نماز شبی نه کمیلی نه
زیارتی!من شاید یادم رفته ولی تو به یاد داری شبهایی که با تو خلوت می کردم
ولی حالا آنقدر دور شدم که چشمانم هم قادر به دیدن دور نیست! می شنوی؟
دارم بی تابی های دلم را میان این واژه ها فریاد می زنم . دارم در فضایی که
هوای تو نیست ، نفس می کشم.
به کدام آیه قسم بخورم. نمی خواهی بگویی به
"کاف،ها،یا،عین،صاد" قسم بخورم که ؟! کدام لحظه را سوگند دهم ؟!کویر های
ترک خورده دلمان بس نیست؟! با التهاب رویا هام چه کنم؟ بگو گهواره علی اصغر
را بیاورم یا دستهای بریده عمویت را ؟ با گوشواره های به غارت رفته
دخترکان چه کنم؟
تقویم هایمان در ماه های محرم و صفر خاک گرفته ،کی
برای انتقام این روزهای خاکی می آیی؟
به خدایت شکایت بردم..الهی الیک
اشکو فقد نبینا و غیبة ولینا و کثرت عدونا و قلت عددنا..
اگر در این
لحظه لحظه های اجابت جاریشان نکنم،کی قادر به این کار خواهم بود؟ به خدایت
شکایت کردم از نبودن پیامبرش ،از غیبت سر به فلک کشیده تو از زیادی دشمنان و
کم شدن محبان...
نامه ها را یکی یکی خواند از ... به حسین بن
علی علیه السلام...
هر کدام از نامه هارا که بو می کنی بوی تیر ونیزه
سه شعبه می دهد!

از همون بغل ذرت رو خریدیم و وارد مغازه ساندویچی شدم یه ساندویچ با دو تا نوشابه سفارش دادم و به مغازه دار گفتم ما بیرون منتظریم. زیاد طول نکشید رفتم تو و دیدم حاضره، گفتم آقا چقدر میشه گفت فلان قدر 10% هم تخفیف حجاب! اول نشنیدم ( پیش خودم گفتم احتمالا امروز سالگرده یه اتفاق خوش تو زندگیشه تخفیف میده) گفتم تخفیف چی؟ به روسری ام اشاره کرد و گفت حجاب! چشام از تعجب گرد شد( به قول بابام باید نعلبکی زیرش میگرفتی تا نیفته) یه آن به خودم اومدم دیدم همون طوری تو بهتم از مغازه دار تشکر کردم و دیدم همه جای مغازه اش نوشته حجاب اسلامی رو رعایت کنید و به خانمی که بعد من اومد و محجبه بود هم تخفیف داد فهمیدم کلا به محجبه ها تخفیف میده. راستش برام خیلی جالب بود که هنوز خیلی چیزا برای خیلی کسا ارزشه، از مغازه که اومدم بیرون دوستم گفت چقدر شد و وقتی براش تعریف کردم حالا یکی باید تعجبه اونو جمع میکرد!
نویسنده:فائزه مقدم
حالا می فهمم که چرا اون شب منو پشت در حرمت نگه داشتی و راهم ندادی.
اومدم بیام نزدیک پله های ورودی در حرم که برگشت گفت روه روه ... برو برو .
چشمانم پر از اشک شد.گفتم این همه اومدیم به عشق تو و کلی سختی کشیدیم حالا راهمون نمیدی؟
امشب شب آخرمونه و از طرفی شام نیمه شعبانه
تو رو به فرزندت مهدی قسم میدم.
ولی باز هم نشد.
نگاهم را به پشت سرم انداختم
جمعی دور هم حلقه ماتم زده بودند و روضه و گریه
رفتم کنارشان
گوهر های من هم شروع به ریختن کرد
اما دلم آرام نشد.
تورا عیب نیست که بگویم تا دم در خانه کریم رفتم و درش را برویم باز نکرد.
گذشت آن زمان.
الان در حرم امام رضام و یاد اون شب تو کربلا افتادم
الان پشت پنجره های بقیعم و یاد اون شب تو کربلا افتادم.
و...
الان دارم عرفه می خونم و یاد اون شب می کنم
یعنی میشه
یه بار دیگه
..............................................................
پ.ن: این قضیه برمی گرده به آخرین سفرم به کربلا -دوسال پیش- که ایام نیمه شعبان اونجا بودم و به خاطر درگیری هایی که تو کربلا اتفاق افتاد مخصوصا نزدیک حرمها،درب حرم ها رو بستند و به هیچ وجه اجازه زیارت حتی در پشت در رو هم ندادند واین داغی بود که به سینه مان مانده و منتظر مرحمیم.
ما دور تر
شوندگانیم
تو دور می شوی
من تر می شوم
کمی دندون رو جیگر بذار داریم میرسیم دو سه رکعت دیگه مونده ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنا(نجم)
الله اکبر بسم الله ...
.
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
.
ادخلوها بسلام امنین
بالاخره رسیدیم
قال یالیت قومی یعلمون بماغفرلی و جعلنی من المکرمین(یس)
هر بار که رفقام رو میبینم حسرت میخورم و بهشون میگم قدر بدونید.سفر ما که به بازی گوشی گذشت شما یه توشه ای اونجا جمع کنید.
خدایا!یعنی ممیشه یه بار دیگه.فقط یه بار...
نمیدونم اگه این دفعه که ایام ولادتشه برم و بازم قول بدم و زیرش بزنم چی؟
چقدر قشنگ گفته شاعر:
مگذار مرا دراین هیاهو، آقا / تنها و غریب و سربه زانو آقا
ای کاش ضمانت دلم را بکنی / تکرار قشنگ بچه آهو آقا
برام دعاکنید ما هم حامل سلام شما به حضرتیم.

بيچاره "پ "ها و "ژ" ها كه هميشه روي كيبردها آواره بوده اند.
و خوش به حال "یو" و "آی" که کنار همند.
خوش به حالتون چقدر سریع راه آسمونو پیدا کردید.
ما رو هم آسمونی کنید.
آسمونی...
همین چند روز پیش بود.
برو سالکت رو ببند.لباس احرامت رو خریدی؟... آماده شو که باید بروی...
نه به اینکه هر روز لحظه شماری می کردی که لحظه پرواز کی می رسد نه اینکه داد می زنی آهای! نرید. من هنوز خودم را آماده نکردم. من لیاقت پاگذاشتن جای پای پیامبر و حضرت صدیقه و ائمه را ندارم.اما... .
در هواپیما ام. تا مدینه 2/30 راهه. از اهواز و مسجد سلیمان و آبهای خلیج فارس و کویت و ... بگذر و الان داری می شنوی که مسافرین محترم کمربندهای خود را ببندید. تا چند لحظه دیگر وارد فرودگاه مدینه می شویم.این را که گفت می بینی هرکس در خودش است و زیر لب گل صلوات را زمزمه می کند.
سلام! پاسپورت.پاسپورتم رو دادم و منتظر مهر ورود به عربستان شدم . اشاره کرد که انگشتانت را داخل دستگاه بگذار تا انگشت نگاری کنم و بعد هم یک عکس تکی اون هم یادگاری از صورتت بندازم.البته گفته بودند که چون کاروان دانشجوییه نسبت به ماها حساس ترند.بالاخره هر طوری بود مهر رو زد و سوار اتوبوس ها شدیم و بعد از گذشتن از خیابانهای مختلف به هتل رسیدیم. البته من هم مثل بقیه این ذهنیت رو داشتم که مدینه خیلی شهر باکلاس و تمیز و ... باید باشه ولی تا به هتل برسیم فقط ساختمانهای کهنه و قدیمی رو دیدیم. و بیشترین چیزی که جلب توجه می کرد ماشین های لوکس تولید آمریکا و دیگر کشورها بود که ما اونجا خدا رو شکر کردیم که خدایا شکرت نمردیم و کمری و جی ام سی و ... سوار شدیم-لازم به توضیحه که بعضی از ماشینا خیلی خیلی خارجی بودند و اسمشون یادم نمیاد برا همین ... گذاشتم – و بخاطر ذخایر نفتی بالایی که عربستان داره بنزین لیتری نیم ریاله یعنی حدود 140تومن تازه اون هم بدون کارت! به قول رفقا اینجا بهترین سوغاتی برای ایران بنزینه!!
به هتل که رسیدیم و وسایل را گذاشتیم شوق دیدن حرم پیامبر در چشمان همه موج می زد. من هم که غیر از خودم کلی ها در ذهنم دنبالم بودند. از پدر و مادر بگیر تا رفقای دانشگاه و هاتف و ... . هر کدومشون به این کمترین سفارش کرده بودند و باید رسم رفاقت رو بجا میاوردی و مخصوص یادشون می کردی. من هم با کاروان راهی شدم.و در ذهنم شعر معروف حاج منصور رو زمزمه می کردم که سلام من به مدینه به آستان رفیعش به مسجد نبوی به چهار قبر غریبش...
الدخول... اذن دخول بخوان و اجازه بگیر . ءادخل یا رسول الله . ءادخل یا ملائکه الله . یادم آمد که بزرگی می فرمود اگر در هنگام خواندن اذن دخول اشکت جاری شد بدان که تو را به درگاهشان راه داده اند.داخل که می شوی بعد از زیارت پیامبر پیش خودت خلوت می کنی که آیا می دانی که کجا آمده ای؟ تو کجا و مسجد النبی کجا؟خیلی ها از تو پاک تر و مشتاق تر بودند به دیدن این مکان ولی . به اطراف نگاه می کنی قبر خلیفه اول و دوم را در کنار رسول خدا می بینی ولی دختر پیامبر ... .اشک در چشمانت حلقه می زند وقتی یاد اشعار مرحوم آقاسی می افتی:
بازکنم راز سه مظلومه را /فاطمه و زینب و معصومه را/فاطمه زن بود ولی نور بود/جلوه حق بود که مستور بود/آی فرستاده ما شاد باش/شاکر منظومه ایجاد باش/خلق چو پرسند ز تو کیست او/فاش بگو کوثر جاری است او...
تا اینکه به این جا می رسد...
مرغ دلم زمزمه سر می دهد /ناله یافاطمه سر می دهد/در نظر همسر دور از پدر/ فاطمه پرپر شد در پشت در/ پرپر کردند گل یاس را / کیست که چرخاند دستاس را...
آری. این است ماجرای غربت. غربت چیزی غیر این است که می بینی چه احترامی برای اولی و دومی قائلند و با کوچکترین کاری که در نظرشان بی احترامی باشد تو را از کنار مضجع پیامبر دور می کنند ولی اگر از آنها سراغی از درب نیم سوخته بگیری تاریخ را انکار می کنند و یا . بگذارید اینگونه بگویم که همین ها زمانی که من برای چند لحظه بخاطر جابه جا شدم قرآن را رو زمین گذاشتم به من جوری تشر زدند که گویی خدا را که هیچ خلیفه اول یا دوم را کافر شدم ولی آن طرف تر قبر قرآن ناطق حضرت صادق بی شمع و چراغ در آن آفتاب سوزان در کنار پدران خود امام باقر و امام سجاد و امام مجتبی علیهم السلام قرار دارد و کبوترهای بقیع اطراف آن مضاجع نورانی می گردند و طواف می کنند. حتی به شیعیان هم اجازه زیارت نامه خواندن نمی دهند و این کار را شرک می دانند و با بی احترامی زوار را رد می کنند . این باعث می شود که هر کس را در بقیع می بینی به پهنای صورت دارد اشک می ریزد و برای مظلومیت این بزرگواران می گرید.به این هم بسنده نکردند. صبح ها بعد از اذان صبح دو ساعت درب بقیع را باز می کنند و همین طور دو ساعت بعد از نماز عصر. از پله ها که پایین می آیی خانمها رو می بینی که عده ای در نزدیک ترین جا به قبر حضرت ام البنین ایستاده اند و حاجت می خواهند و عده ای دیگر در نزدیک ترین جا به قبور ائمه بقیع.علتش هم این است که اینها بانوان را به داخل بقیع راه نمی دهند و خانمها مجبورند از پایین زیارت بخوانند و سلام دهند.
بگذارید کمی هم از تبلیغات آل سعود و وهابیت بگویم. اینها بعد از نماز صبح بچه های خود را می فرستند داخل مسجد النبی و در کنار هر ستون ده بیست نفر کودک خردسال حلقه می زنند و یک شخص وهابی هم در کنار آنها می نشیند و شروع می کنند به حفظ قرآن. و هنگامیکه ماها از کنارشان رد می شدیم به بچه های خود با انگشت ما را نشان می کردند که اینها شیعه اند و در کنارش بغض امیرالمومنین را در ذهن این بچه ها تزریق می کردند.یا در کنار بقیع مامورینی را می بینی که شروع به زیر سوال بردن عقاید شیعه مخصوصا وجود مبارک امام زمان علیه السلام می کنند و سعی در تشکیک عقاید شیعیان دارند و در ضمن به فارسی کاملا مسلط اند. امام زمانی که "به یمنه رزق الورا و بوجوده ثبتت الارض و السماء" که بخاطر اوست که همه روزی می خورند و آسمان و زمین ثابت هستند. برای دوستان خودم توصیه می کنم که کتاب وهابیت آقای سبحانی را حتما مطالعه کنند چرا که این شبهه ها برایتان حل می شود. این کار باعث می شود که دیگران را هم توجیه کنید.
تا چشم به هم زدیم شش روز ماندنمان در مدینه تمام شد و باید با این سرزمین نورانی وداع کنی و زیارت وداع بخوانی و از خودشان بخواهی که ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
خداحافظ مدینه ... خداحافظ مدینه ... خداحافظ مدینه...
بارها شده نشسته ام جلوی تلویزیون و هنگامیکه مسابقات ورزشی را نشان می دهند تاسف خورده ام.تاسف از اینکه چطور می شود در نظام جمهوری اسلامی مسابقات ورزشی به گونه ای برگزار شود که در بین تماشاگران خانومها هم حضور داشته باشند . یادم هست چندسال پیش وقتی بحثی پیرامون حضور خانومها در استادیوم های فوتبال مطرح شد خیلی این مسئله صدا کرد.اما وقتی مسابقات والیبال را می دیدم و اینکه خانومها در بین تماشاگران حضور دارند خیلی برایم سخت آمد.شاید بگویید عیبی ندارد . ولی من میگویم اگر به من بگویید با لباسی که تن والیبالیستهای تیم ملی ماست برو سر کوچه یه چیز بخر بیا به والله نمیرم. و جالب اینکه لباس تیم حریف یعنی چین تایپه خیلی به مدل اسلامی نزدیکتر بود تا لباس تیم ما!شما بر نگردید به من بگویید تو متحجری - که بارها خیلی ها به لطف داشتند و این را فرمودند! – و یا اینکه به من بگویید کجای قرآن یا روایات داریم که اینطور لباس پوشیدن در حضور نامحرم مشکل داره.چون میگویم شاید در روایات نباشد ولی از اخلاق و حیا به دوره این کارها . چون در درون تو این تاثیر را می گذارد که بدون هیچ دغدغه ای فردا با شلوارک در خیابان بچرخی یا پس فردا با ... کما اینکه بسیار بنده تاثیر این موارد را در افراد مختلف دیده ام شاید شما هم.وقتی مسابقه ی والیبال را نشان می داد دیدم در قسمت جایگاه ویژه- همون -VIPچندتا آخوند هم نشسته اند و انگار نه انگار.شما از این مجمل حدیث مفصل را بخوان.بخوان از مسابقات کشتی و ... .بخوان از ...بخوان که این روزها ما را چه شده تازه به فکر حجاب و حیا و... افتاده ایم.می گذاریم دشمن برنامه های خود را موبه مو پیاده کند تازه به فکر بیفتیم که خدایا! این چه وضعی است.چه خوب دشمن در ما تاثیر می گذارد که طرف یکی از شعار های تبلیغاتی خود را در انتخابات حذف کردن گشت ارشاد برمی شمارد.یعنی با این شعار میتوانم یه سری رای جمع کنم!همه ما شنیده ایم که در زمان رضاخان و مسئله کشف حجاب ، افرادی از بانوان بوده اند که چندین سال از خانه خود بیرون نیامدند . وحتی این را تعریف می کنند که امام زمان علیه السلام موقع مرگ یکی از این بانوان در کنار بستر او آمده و خطاب به ناقل این قضیه فرموده اند که اگر اینگونه باشید ما به سراغ شما می آییم. شما اینطور برداشت نکنید مثل بعضی روشن فکر های الان که پس باید از فردا توی خانه بنشینیم و بگذاریم این وضعیت همین طور ادامه پیدا کنه.نه ! کجا اهل بیت این را از ما خواسته اند . آن زمان خفقان بود باید آن طور عمل می شد ولی الان که میتونیم با عمل – بعد با زبان – نهی از منکر کنیم که . نگذاریم دیر شود . نگذاریم زمانی برسد که برای نسل های بعدی ما آنچه را که الان برای ما هنوز در پرده ی حیاست ، دریده شود . همانطور که جو الان را اگر برای مردمان زمان قدیم تعریف می کردند ، انگشت به دندان ، متحیر می ماندند.بگذارید بس کنم دیگر .از این همه هجمه فرهنگی دشمن ننویسم. ننویسم که این استحاله فرهنگی و یا به تعبیر مقام معظم رهبری این شبیخون فرهنگی در زمان چه کسانی با آزادی آزادی گفتن چه افرادی چهره ی خود را آشکار کرد.که الان باعث شده در کنار خیابون 10 تا CDرو با هزار تومن بفروشند.حتی پول CDرو هم ازت نگیرد . از کجا اینا دارند ساپرت میشن؟CDهایی که باعث زودرس شدن بلوغ جنسی میشه.باعث از بین رفتن آرامش درونی در فرد میشه و به جایی میرسه که فرزند جلو روی مادرش می ایسته. دائما موبایلش دستشه و به رفیقش پیامک میزنه .یا وقتی توی مترو میشینه مثل گداها دنبال یه بلوتوثه.همین میشه که نمازهامون دیگه نماز نمیشه. درس خوندن برامون سخت میشه.نا امیدی به حدی میرسه که به طرف میگم بیا توبه کن میگه مارو که خدا نمی بخشه بذار هر غلطی که میخوام بکنیم بکنیم.از عروسک باربی بگم. عروسکی که برخلاف سایر عروسک ها تداعی کننده بچه نبوده و دارای چهره بچه گانه نیست، بلکه یک زن بیست ساله امریکاییه با تمام مشخصات که با دقت فراوان طراحی و ساخته می شه و با حضور تصاویرش در اکثر مایحتاج و ملزومات ضروری کودکان و نوجوانان از قبیل لوازم التحریر، کیف، کفش، شکلات ها، ظروف، البسه، ساعت، وسایل شخصی و ... که به بیش از دهها هزار مورد موجود در بازار حتی بازار داخلی می رسه، ملکه ذهنی کودکان و نوجوانان گردیده و خود را به آنان تحمیل و موجب خرید عروسکه. خریداران باربی با خرید یک عروسک کارشان تمام نشده و مجبورند تمام وسایل مکمل آن را از قبیل لباس خواب، وسایل حمام، مایوی شنا، لباس میهمانی، وسایل آرایش و ... را که همه ساله در چندین نوبت نیز تغییر مد داده، بازسازی و تولید می شوند را تهیه و همواره آن را به روز کنند. در سال 2001، عروسک باربی در اولین فیلم کامپیوتری خود به نام «باربی در فندق شکن» ظاهر شد. از اون به بعد تاحالا، تعداد قابل توجهی فیلم کامپیوتری، انیمیشن، فیلم سینمایی، و مستهجن و سکس در مورد باربی تولید شده . در طی سالیان گذشته، باربی بیش از 500 بار در نقش ها و شخصیت های متفاوت عرضه شده مثل : پرستار، افسر پلیس، آموزگار، پزشک، دندانپزشک، دامپزشک، خواننده موسیقی راک، ژیمناست، کاراگاه، افسر نیروی دریایی، افسر خلبان، مهماندار هواپیما، دزد، گدا و ... که این شخصیت پردازی ها، برای کارکردهای تربیتی این عروسکه .و از آنجا که دختران بیشتر شیفته ی عروسک هستند باربی می تونه نقش موثری در بی بند و باری دختران ما داشته باشه . ویا بازی های کامپیوتری. نمی دانم چقدر با این بازی ها آشنا هستید.بازی هایی که توسط صهیونیست و یهود برای سرگرم کردن من و امثال من ساخته می شود.آشنایید با بازی سیمز که به عنوان سومین بازی پرفروش جهان انتخاب شده و فقط در بخش روانشناسی این بازی بیش از 38 میلیون دلار خرج شده است.بقیه بخشها از قبیل گرافیک و ... بماند.یا بازی ای که تو را به گونه ای به خود مشغول می کند که انگار تو در فضای مجازی در حال زندگی کردنی! زندگی دوم .یا در مسئله لباسهای الان .این لباسهای زیر که در بازار به فروش میرسد با چه هدفی تولید شده؟این مانتها که طرف نپوشد سنگین تر است تا اینکه اینطور در خیابان عشوه گری کند.
باید موضعت را مشخص کنی رفیق! به قول استاد ما ، مسلمان بی طرف نداریم.نباید مثل بازرگان باشی . اوایل انقلاب وقتی بهش گفتند این وضعیت بدحجابی را کنترل کن گفته بود : مشکلی نیست.هم بدحجاب ها و هم بی حجاب ها انسانهای خوبی اند هم با حجابها.بگذارید آزاد باشند.(این است مشی مسلمانی؟!)
کجا داریم میرویم؟فاین تذهبون؟نگویید مسئولین باید این مسئله رو حل کنند.عزیز من ! اگر به مسئولین باشد فاتحه ی خود را باید خواند . یعنی نباید معتل دیگران بود .چرا در سطح شهر می بینیم وقتی مادر و دختری در کنار هم هستند مادر محجبه است ولی دختر... .چرا پدر و مادرهای ما از خودشان شروع نمی کنند؟از فرزندان خود شروع نمی کنند؟چرا دوست من! تو از هم کلاسی ات در دانشگاه شروع نمی کنی؟ نگو خجالت میکشم.راهش را پیدا کن.هر جوری شده بیارش توی خط.پیدا کردن راهش برمی گرده به هنر تو.تا وقتی دانشگاه تهران نرفته بودم - البته در این اواخر- باورم نمیشد وقتی میشنیدم دوستانم در باره ی حجاب دانشجویان صحبت می کنند ولی چند روز پیش که برای ثبت نام اعتکاف وارد دانشگاه شدم طوری افراد با هم بودند که انگار نسبت به هم محرمند!اگر من دانشجو ، اگر توی رفیق ، اول از خودمان ، بعد از رفیقمان شروع کنیم این مسئله ادامه دار نخواهد بود.ولی اگر دیر بجنبیم باید بترسیم از سرنوشتی که گریبان گیر فرزندانمان در آینده است و با آن روبرو خواهند شد.
برای یه بار هم که شده دوتا آیه ی 30 و 31 سوره ی نور رو با معناش بخون . اگه وقت کردی کل سوره نور رو یه بار با معنا بخون چون یه سری توصیه های اخلاقی مخصوصا پیرامون مسئله حیا خداوند متعال مطرح کرده که یه بارخوندنش ضرر نداره. اعتکاف هم روزهای 5.6.7 تیرماهه.اگه میخوای برا ماه مبارک رمضان آمده بشی و با خدای خودت خلوت کنی یا اصلا کارت خیلی درسته نیازی به این مجموعه ها نداری ولی بیا توی این مهمونی خدا و برای ما دعا کن.من به اتفاق جند تا از رفقا رفتیم مسجد دانشگاه تهران ثبت نام کردیم.خدا توفیق داده چندین ساله در این برنامه شرکت می کنم . چون مزه ی این برنامه رو بهم چشوندن خواستم به عنوان یه رفیق به شما هم خبر بدم این چند روز خیلی باصفاست.از دستش ندید.هر جا رفیتد اول برای امام عصر سلام الله علیه و بعد نایب ایشون و بعد هم برا رفقا دعا کنید .فقط اگه دیر بجنبید لیست مهمونی زود پر میشه و شما جا می مونید. سوره نور یادتون نره ها!
در ادامه مطلب هم صحبت های مسئول حراست دانشگاه تهران رو گذاشتم ژیرامون مسئله حجاب در دانشگاه تهران اگه خواستید بخونیدش.

چقدر هوا گرم شده . مثل همیشه از ایستگاه متروی مولوی میام بالا و میرم به سمت ایستگاه BRT(در تفسیر BRTآمده است که بسم الله رو بگی رسیدی ترمینال خاوران )یعنی هنوز بسم الله گفتنت تموم نشده رسیدی آخر خط اما امروز ما هرچی بسم الله گفتیم به ایستگاه بعدی هم نرسیدیم.اول که میخوای سوار شی باید این جمله ی تکراری رو حفظ باشی و گرنه تا شب باید تو ایستگاه بمونی.بایدمودبانه داد بزنی "آقا ...آقا...آقا یه ذره برو داخل.آقا ... آقا تو روخ خدا..."بعد هم اگه بالایی ها دلشون برات سوخت یه ذره میرن بالا و گرنه همون که گفتم تا شب ....حالا فرض کنید سوار شدم.وقتی با اینهمه ازدحام سوار می شی باید قاعدتا بدونی کجا وایسادی.یا رو پله ی اولی یا رو پله ی دوم.نمی دونی چقدراین دو تا پله با برکتند و میله های اطرافش حاجت میدن.به اندازه یه پیکان روش می تونه آدم وایسه .دستم رو می گیرم به میله ای که حاجت میده ولی قبلش یه نفر عطسش گرفت و دست مبارکش رو برد نزدیک دماغش و ... بماند!همه جور آدمی رو توی همین دوتا پله میشه دید .از گدایی که معلوم نیست تا حالا حموم دیده و اگر ازش بپرسی حموم چیه ؟ میگه فک کنم اسم گدای اون ور میدون باشه تا افرادی که به قول اون آقاهه"خوشچیل موشچیل" کرده و داره میره سر قرا... .ما هم این وسط بین طبقه ی مرفه و طبقه ی مستضعف جامعه گیر کردیم . جالب اینه وقتی سوار اتوبوس میشی، می بینی کلی کارشناس سوار اتوبوسند.از کارشناس مسائل سیاسی بگیر تا ورزشی و ... . می گم وقتی مملکت این همه کارشناس داره! چرا از ظرفیتاش استفاده نمی کنه .!!وجالبتر اینکه هر کسی در چند شاخه کارشناسه ؛یه دفعه می بینی در حین حرف زدن در مورد سیاست ، در مورد فوتبال دیشب و گل مسی و مناظره نظر میده!خیلی وقتا شده توی ایستگاه BRT-همون هایی که یه بسم الله بگی رسیدی ترمینال خاوران – وایسادم و به همراه بقیه منتظراتوبوسم . یهو می بینی چهار پنج تا اتوبوس اومد و نمی دونی کدومش رو سوارشی . البته اگه بین این چهارپنج تا یه دونه از این کولر داراش بیاد می دونی کدومش رو سوار شی.ولی یکی نیست بگه رهرو (مسئول خطBRT یا جناب شهردار )آن است که(اتوبوسای BRT) رو تند و پیوسته بفرستد نه اینکه یعنی رهرو آن نیست که گهی چهارپنج تا اتوبوس بفرستد گهی هیچ چی !(البته از شاعر بخاطر سوء استفاده از شعرش معذرت میخوام)خلاصه اینکه تا میتونید BRT_یه بسم الله بگی..._رو سوار ...نه ، بشید ولی به نظرم خط یازده رو فراموش نکنید .امون از لحظه ای که تصمیم داری پیاده بشی و ته اتوبوسی !هی با خودت کلنجار میری که آیا میتونی از بین این همه آدم رد بشی یا که نه .تا پیاده می شی به خودت می بالی که انگار شاخ آقا غوله رو شیکوندی !یه چیز دیگه فقط به رفقای پرسپولیسی برنخوره اون هم اینکه رنگ اینا چقدر زشته !!!!تازه اگه تمیز باشه.ولی خداپدرت رو بیامرزه دکتر قالیباف اگه تو نبودی ما به خونه نمی رسیدیم و سال پیش بدون تدابیری که اندیشیدی ما حتما تو برف گیر می کردیم.ولی زمستون پارسال بی برف بودیم!
