گویی دایره لغاتم دچار سر گشتگی شده است.

حیران مثل کبوتری.

یا بر روی شاخه دعای عهد می نشیند یا بالهایش را در کنار دعای ندبه تو باز و بسته می کند.

چند روزیه از زبان عاشقانت حرفی را چندین بار می شنوم. آنها برایم از ظهور تو می گویند.

این را از الله اکبر جوانان لیبی و یا حسین گفتن های مردم بحرین شنیده اند.

پس ظهور نزدیک است...

تمام آرزوهایم را به دیدن رویت گره زده ام.

آغوشت را نمی گشایی؟!...

چشمهایم بی تاب شده .حالا وقتی سرم را بالا می گیرم ، یاد تو در گوشه ذهنم نقش می بندد و مدام کلمه ظهور را مرور می کنم.

کلمه ای که از الف تا ر آن بوی تو می دهد.انتظار تمام برکت زمین و آسمان، رحمت عالمیان، امام صالحان

اما...

اما دردی در وجودم احساس می کنم.

شاید سخت ترین درد عالم همین است که تو باشی و من تو را نبینم....(عزیز علی ان اری الخلق و لا تری)

و کاش می شد برای این بغض های خفته، چاره ای جز سکوت داشت.