آخرین پرواز
مجموعه
بابایی به روایت همسر تحت عنوان آسمان توسط علی مرج به نگارش در آمده است در این
کتاب گوینده، صدیقه حکمت، همسر شهید بابایی است که در آن از رابطه خود با شهید
بابایی و دلبستگی هایشان سخن به میان می آورد. نثر این کتاب بسیار روان و صمیمی
است و علاقه فی ما بین بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است.ماجرای سفر به حج
اولین ماجرایی است که در این کتاب به آن پرداخته شده. سفری که در ابتدا قرار بوده
هر دو راهی شوند ولی در آخر شهید بابایی منصرف می شود و همسرش به تنهایی راهی خانه
خدا می شود. پس از بیان این ماجرا، خانم حکمت از سابقه آشنایی خود با عباس بابایی
و چگونگی ازدواج و همچنین وقایعی که بعد از ازدواج روی داده است، سخن به میان می
آورد. ایشان بر این عقیده است که امروز به
آرمانهای شهدا بی توجهی می شود و اگر چه از پايمال
نشدن خون شهيدان بسيار سخن گفته ميشود ولي به آن عمل نميشود.
چه معرفتی دارد عباس در سنین نوجوانی و جوانی. وقتی صبح ها زودتر از حیاط مدرسه پایین می پرید و حیاط مدرسه را جارو می زد تا مدیر مدرسه مستخدم را بخاطر کمر درد اخراج نکند. دو سالی که در آمریکا بود ذره از اعتقاداتش را نفروخت.حتی یکبار یک دختر آمریکایی او را می بیند و از او خوشش می آید و قصد دارد به عباس چیزی بگوید که عباس در حالی که هنوز مجرد است عکس همسر آینده اش را به او نشان داده و می گوید: "من زن دارم."
خودش تعریف می کرد زمانی که در شهر لاواک آمریکا، پایگاه هوایی رتیس، محل آموزش خلبانان اف-5 در حین خواندن نماز کلنل باکستر، فرمانده پایگاه وارد اتاقش می شود و او را در حال خواندن نماز می بیند و عباس برایش توضیح می دهد که این کار سفارش دین من است. کلنل از بابایی خوشش می آید و پرونده خلبانی او را امضا می کند.
نوشته بود که در اتاقی هستم که هم اتاقی ام یک مشروب خور است و برای اینکه از او جدا باشم وسط اتاق یک نخ کشیده ام تا از او جدا باشم. حتی پپسی هم نمی خورم چون کارخانه اش مال اسرائیل است.
عباس بابایی مانند دیگر شهدای دفاع مقدس اهل شعار نبوده و در جای جای این کتاب اینگونه روایت شده که رمز موفقیت او در عرصه های مادی و معنوی صداقت در گفتار و عمل بوده است.
خانم حکمت در این کتاب آورده: ما به خاطر اخلاقی که داشتیم در زمان ماموریت عباس، کمتر با دیگران معاشرت می کردیم. زمانی یکی از دوستانش با اینکه اخلاق ما را می دانست به مناسبت سالگرد ازدواج به خانه اش دعوتمان کرد. من و عباس وقتی داخل خانه شدیم زنان و مردانی را دیدیم که به صورت مختلط با هم می رقصند و لباس های زنان بسیار زننده است. به سرعت مجلس را ترک کردیم و در راه عباس شدت گریه می کرد و می گفت چگونه باید امشب را جبران کنم. به خانه که رسیدیم، قرآن را باز کرد و تا صبح قرآن خواند.
در جایی دیگر می نویسد: وقتی مهمانی را به خانه دعوت می کرد می گفت هرچه خودمان داریم برای مهمان بیاورم. حتی اگر نان و ماست بود. وقتی خانه بود اجازه نمی داد من برای خرید بیرون بروم.دیکبار مهمان آورد و رفت و مقداری سیب خرید. سیب ها همه لکه دار و خراب بودند. گفتم: اینها را نمی شود جلوی مهمان گذاشت.گفت: ار پوست بکنی همه مثل هم می شود.بعدا فهمیدم پیرمردی سیب می فروخت و کسی از او نمی خرید. عباس می رود و تمام سیب های او را می خرد.
خیلی اوقات به سربازان زیر دستش کمک می کرد. جالب است یکبار جای یکی از سربازانش نگهبانی داده بود و سرباز گفته بود: "تو رو خدا به فرمانده نگو! اگر بفهمد بدبختمان می کند" در حالیکه شهید بابایی خود فرمانده بود.
خانم حکمت در چند صفحه آخر کتاب به
بازگویی سفر حج می پردازند. از اینکه تا روزهای آخر عباس بابایی نگفته بود که به
همراه او به حج نمی آید و باید تنها به سفر برود. شهید بابایی هم مثل دیگر شهدا از
شهادتش خبر داده و دعا می کرده که خدایا اول به همسرم صبر بده و بعد شهادت را
نصیبم کن.
در وصیت نامه شهید بابایی که در صفحات پایانی آورده شده می خوانیم:
"بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
خدايا ، خدايا ، تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار . به
خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت مي کشم وصيت نامه بنويسم . حال سخنانم را
براي خدا در چند جمله انشاالله خلاصه مي کنم .
خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .
خدايا ، همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم .
خدايا ، در اين دنيا چيزي ندارم ، هرچه هست از آن توست .
پدر و مادر عزيزم ، ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم .
عباس بابايي
22/4/61
21 ماه مبارک رمضان"
هرچه ما پيش برويم، احتياج ما به كتاب بيشتر خواهد شد. اين كه كسى تصور كند با پديد آمدن وسائل ارتباط جمعىِ جديد و نوظهور، كتاب منزوى خواهد شد، خطاست. كتاب روزبهروز در جامعهى بشرى اهميت بيشترى پيدا ميكند. ابزارهاى نوظهور مهمترين هنرشان اين است كه مضمون كتابها و محتواى كتابها و خود كتابها را راحت و آسان منتقل كنند. جاى كتاب را هيچ چيزى نميگيرد.