همین که نماز تمام شد، سر سفره افطار نشستیم. سفره در نهایت سادگی، همه را مجذوب خودش کرده بود. شاید زمانی مشغول خواندن این حاشیه باشین که هنوز اذان مغرب گفته نشده و روزه باشین. برای همین از بیان جزئیات سفره و محتویات آن خودداری می کنم. به هر حال بعد از گذشت چند دقیقه و مشغول شدن ما؛ صدای صلوات بود که توجه همه را به انتهای حسینیه جلب کرد. حضرت آقا بودند که بعد از اتمام فریضه مغرب و عشا در بین دانشجویان قرار گرفتند و روزه خود را باز نمودند. من که در حال گذاشتن پنیر روی نان بودم به دور و اطراف نگاه کردم دیدم چندین نفر برای دیدن آقا ایستاده و نظاره گر افطار کردن ایشانند. من هم برای بهتر دیدن ایشان چای به دست ایستادم و با دیگران همراه شدم. در همین بین، چندین نفر را دیدم که با خواهش و تمنا برای از نزدیک دیدن ایشان از محافظین خواهش و تمنا کردند ولی با مخالفت محافظین روبرو شدند.

من مجبور شدم به صورت بسیار حرفه ای و به صورت فتح سفره به سفره(!) به سفره آقا نزدیک شدم و در نهایت به فاصله ای کمتر از سه متری آقا رسیدم. و معتقدم اگر غیر از اینجایی که نشسته ام جای دیگری بودم آن اتفاقاتی که با دو چشمم دیدم نمی دیدم. برای نمونه مواردی را عرض می کنم:

یکی از آنها حضور یک جوان و درد و دل کردن او با آقا بود که ایشان ضمن گوش دادن به حرف های او به اطراف هم توجه داشت. یکی دیگر بوسیدن یک کودک خردسال تقریبا یکی دو ساله بود که نمی دانم دانشجوی کدام دانشگاه بود! ولی بعد از بوسیدن روی او توسط آقا افرادی که شاهد این صحنه بودند صلوات فرستادند. یکی دیگر هم زمانی بود که فردی از دور دست ها خواست با آقا ملاقات کنند که همه محافظین اطراف وی مانع شدند و این بار هم آقا بود که دستور فرمود جوان جلو بیاید. و از دیگر اتفاقات مصافحه رحیم پور و پسرش با آقا بود که در اینجا هم آقا دستی بر سر پسر رحیم پور کشید. به نظرم پسرش ده دوازده ساله بود.

داستان تبرک کردن چپیه هم که موضوع همیشگی دانشجویان است که آقا با اینکه در حال افطار کردن بودند از متبرک کردن آن دریغ نکردند.

اما به نظرم از 5 ساعت دیداری که با ایشان داشتیم شیرین ترین لحظه برای من زمانی اتفاق افتاد که آقا برای رفتن آماده شدند. این زمانی بود که دانشجویان مختلف در شعاع دو سه چهارمتری دور آقا حلقه زدند و محیط درونی این دایره را محافظین تشکیل داده بودند. شیرینی این صحنه زمانی بود که در یک لحظه فرد کناری من آقا را صدا زد و ایشان متوجه سمت ما شد و من به همراه فرد صدا کننده بی اختیار دستمان را برایشان تکان دادیم و حضرت آقا دستشان را برای ما تکان دادند.

و من هنوز حسرت آن لحظه را می خورم که آیا باز تکرار می شود؟!

در آخر شعری که آقای ترابی به عنوان نماینده گروه جهادی در محضر رهبری قرائت کرد را به عنوان حسن ختام می آورم:

 این کهکشان کشاله‌ای از رد پای ماست

فردا که می‌رویم و جهان در قفای ماست

ما ادعای رفتن این گونه کرده‌ایم

صحرای پشت سرسند ادعای ماست

بیم از هراسناکی جنگل مبادمان

جنگل غذای آتش وآتش غذای ماست

دستی به من بده که ببینی به برکتش

فردا چراغ معجزه در دستهای ماست

بامن صدابزن همه اصحاب خواب را

تنها صدای زنده نشستن، صدای ماست

امروزمان مبین که به جادوی آسمان

چیزی که اعتبار ندارد صدای ماست

فردااگرچنان که خدا گفته,برشویم

ما کدخداوهر چه زمین روستای ماست