بعد سرش رو بالا گرفت و دید همه ی افراد داخل مترو دارن نگاش می کنن.در همون حالت به دوستش پشت خط گفت اسم راهپیمایی رو آوردم ببین چه جور دارن نگام میکنن.بعد با اون  دوستش بلن بلند خندیدند.

وقتی باهاشون صحبت میکردم می گفتند ما فردا حتما میایم ولی خدا کنه این دفعه مارو نزنن.گفتم :چرا؟جواب دادند دو سال پیش در میدون آزادی یک دفعه بین یک گروهی از خانم ها قرار گرفتیم و تا ماهارو دیدند شروع کردند به زدن ما که یالا برید بیرون .ماهم دستامون رو بالا گرفتیم که بابا ، دستامون بالاست.هیچ کاری نمی کنیم.تا صحبتش تموم شد همه با هم خندیدیم. و اون موقعی بود که به ایستگاه امام خمینی رسیدیم و اونها پیاده شدند.