عرفه آمد ومن هنوزدرکوچه پس کوچه های تنگ وتاریک دلم سرگردانم....هنوز دلتنگم و هنوز غریب....

 امسال هم عرفه، اجازه ندادند عرفات باشم....نتوانستم  همنفس با فرشتگان و همصدا با مولایم  در بهترین سرزمین"عرفات" نیایش کنم........

عرفه روز دعاست.خداخودبه دعا امر فرموده  وبه اجابت ،ضمانت.

چه دعایی باید کرد؟چه گفت؟چه خواست؟!!

نمی دانم......

واقعا نمی دانم........

بهترین خواسته ها ، خواسته های تو است. ای حسین!

برای آمادگی روز عرفه
مینشینم دعای عرفه ات را مرور میکنم
به شُکرهایت میرسم
آنجا که از شکر نعمت سر و سینه و بندهای انگشت و کبد و ... میگویی
یاد روضه هایت می کنم

صدای ذو الجناحت را میشنوم که به سمت خیمه ها میرود در حالی که زینش واژگون و یالش غرق خون.
اهل خیمه حلقه سینه زنی راه انداخته اند و میان دارش دختر کوچک توست.

دخترت از ذوالجناح می پرسد که پدرم وقتی به میدان می رفت تشنه بود آیا آبش دادند؟
دعای عرفه ات را میخواهم بخوانم
دود خیمه ها به چشمم میرود و دیگر جایی نمیبینم

"بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک"

.......................................................................................................................................

ای مردم کوفه!

من شخصی را به سوی شما می فرستم که نزد من مورد اعتماد و پسر عموی من است.او ماموریت یافته که اگر شما آماده استقبال از من بودید به من خبر دهد تا به سوی کوفه رهسپار شوم.والسلام.(حسین بن علی علیه السلام)

اگر تاریخ را ورق زده ویا سریال مختارنامه را دنبال کرده باشی و یا حتی شب اول محرم در مراسم عزاداری حضور داشته باشی تا حدودی مسلم را می شناسی.می دانی که مسلم که بود و چه کرد.می دانی که مسلم به همراه چهار نفر دیگر از طرف امام ماموریت یافت تا در صورت آمادگی مردم کوفه حضرت را مطلع کند.همان شخصی است که وقتی وارد کوفه شد به منزل مختار رفت و مردم فوج فوج با او بیعت کردند و در نامه های خود به امام نوشته بودند که ما در راه حسین جان فشانی خواهیم کرد و چنین و چنان می کنیم.ولی چندی نگذشت که همین کوفیان بنا بر قول شیخ مفید می آمدند و دست بچه های خود را می گرفتند و می بردند که نکند با فرستاده حسین همراه شوند.

بعد از نماز مغرب ، مسلم کسی را ندید که او را به خانه اش دعوت کند و یا حتی جرعه آبی به دستش بدهد.تنهای تنها شد.به دیواری تکیه زد .حیران بود و نمی دانست به کجا برود.مسلم چه کند با این مردان کوفی که امیرالمومنین به آنها خطاب کرده بود "یا اشبه الرجال ولا الرجال"«ای شبیه به مردان که واقعا مرد نیستید».کوفه شاهد غربت مسلم است.سر بلند می کنی مسلم را می بینی که در خانه طوعه است.دوباره سر می چرخانی او را دوره کرده اند . دقیق تر می شوی او را بالای دارالاماره می بینی که در حال گریه کرده است و زمزمه می کند کوفه میا حسین جان... آن ملعون از مسلم می پرسد که آیا می ترسی و برای کشته شدن گریه می کنی؟ و او در حال گریه می گوید: به خدا برای خود نمی گریم و از مرگ هراسی ندارم.گریه من برای آن عزیزی است که با همراهان خود به سوی اینجا می آید.