زیرچشمی به کتابی که در دستم بود نگاه می کرد. فهمیدم می خواهد چیزی بگوید ولی دو دل بود. تا اینکه پرسید: "عذر میخوام شما که یه آدم فرهنگی هستی، این کتابا چقدر تاثیر داره؟" گذاشتم حرفش را ادامه دهد. "راستشو بخوای من چوب رک بودنم رو خورده ام...چرا یک دختر بعد از این همه بازی کردن با احساسات من میگه نمیتونه رابطشو با من ادامه بده. من باید چیکار کنم؟ بابام سعی کرده نون حلال بیاره خونه ولی نمیدونم چرا این بلا سرم اومده؟ چرا این دخترا اینطورین؟ چرا...؟" خلاصه وقتی موضوع رو فهمیدم شروع کردم به عنوان یه برادر کوچیکتر باهاش حرف زدن. اما به ایستگاه رسیده بودم و باید پیاده می شدم. اتوبوس حرکت کرد و من با نگاهم آن را دنبال می کردم که چقدر مثل این داداش گلمون باید اسیر لذت های زودگذر بشن.

پ.نوشت: کتابی که مطالعه می کردم، راهنمای همسران جوان نوشته محمدعلی سادات بود. کتاب با وجود حجم کم بسیار مفید و کاربردیه.